ای از عشق پاک من هميشه مست
من تو را آسان نياوردم به دست،من تو را آسان نياوردم به دست.
بار ها اين کودک احساس من زير باران های اشک من نشست
من تو را آسان نياوردم به دست.
در دل آتش نشستن کار آسانی نبود
راه را بر اشک بستن کار آسانی نبود
با غروری هم قد و بالای بام آسمان بارها در خود شکستن کار آسانی نبود.
بار ها اين دل به جرم عاشقی زير سنگينی بار غم شکست
من تو را آسان نياوردم به دست
در بدست آوردنت بردباری ها شده ، بی قراری ها شده،شب زنده داريها شده
در بدست آوردنت پايداری ها شده، با ظلم و جور روزگار سازگاری ها شده
ای از عشق پاک من هميشه مست
من تو را آسان نياوردم به دست،من تو را آسان نياوردم به دست.
بار ها اين کودک احساس من زير باران های اشک من نشست.

نوشته شده توسط غزال در ششم شهریور 1387 ساعت 12:5 موضوع | لینک ثابت
آنگاه كه با اشك،غم هايم را بدرقه مي كردم و در احساس عشق تو شناور دست و پا مي زدم،تو مرا در وجودت فردي بيگانه معرفي كردي.
وقتي در آستانه ي فراق ايستادم،تو لبخند به لب و من اشك را ضامن تنهايي ام كردم.آخر چرا وجود مرا به بهانه ي عشق ديگري تاراج كردي؟
زمان دوست داشتن،هرگز فكر نمي كردم كه فقط يك جمله بتواند سدَي بين راه رسيدن باشدن و مرا از تو جدا كند،آخر من آنقدر دوست داشتم كه از جان مي گذشتم تا فقط تو به يك آرزوي كوچك دست يابي.
آري!آينه ي غم من در نگاه تو شكست و من مجذوب شدم،اما انگار من مرگ را زودتر از دوست داشتن تو باور كردم،چون فقط ثانيه يي غم در نگاه تو شكست و با چرخاندن نگاهت به ديگري،قلبم خنجري خورد كه آغشته از زهر جدايي لود و ديگر هيچ طبيبي نتوانست حكم درمان دهد.
چرا با من،من كه دلداده ي تو بودم و جان به رهت مي دادم؟
اي مهربان! وجود تو در لابه لاي سخن هايت،حرفِ دل مرا ناكام گذاشت و من به سخنِ تو،متحير نگاه كردم.اي آرزوي وجود غريب من! حال كه از كنارم پر گرفته يي، آرزو دارم عشق را تجربه كني تا ببيني عاشقي چه دردي دارد،و من با اشك، تو را بدرقه كنم.

نوشته شده توسط غزال در بیست و هشتم مرداد 1387 ساعت 20:6 موضوع | لینک ثابت
بغض بزرگترین اعتراضه ولی اگه بشکنیش دیگه اعتراض نیست التماسه!!!!!!!!!!!

نوشته شده توسط غزال در بیست و چهارم مرداد 1387 ساعت 19:7 موضوع | لینک ثابت
یکی می پرسد اندوه تو از چیست؟ سبب ساز سکوت مبهمت کیست؟
برایش صادقانه می نویسم برای آنکه باید باشد و نیست
نوشته شده توسط غزال در هفدهم مرداد 1387 ساعت 12:46 موضوع | لینک ثابت
وقتی دلم از غربت غم میگیرد
مرغ امید من از شدت غم می میرد
دل به رویای خوش خاطره ها می بندم
باز هم خاطره ات دست مرا می گیرد

نوشته شده توسط غزال در پانزدهم مرداد 1387 ساعت 19:32 موضوع | لینک ثابت
بی تو ،من کجا روم؟کجا روم؟
هستی من از تو مانده یادگار،
من به پای خود به دامت آمدم ،
من مگر زدست خود کنم فرار!
تا لبم، دگر نفس نمی رسد،
ناله ام به گوش کس نمی رسد،
می رسی به کام دل که بشنوی:
ناله ای ازین قفس نمی رسد...!
نوشته شده توسط غزال در بیست و ششم خرداد 1387 ساعت 9:42 موضوع | لینک ثابت
آرامتر بگذر ای مسافر ای جدانا شدنی! از برم آرامتر بگذر تا به کام دل ببینمت بگذار از اشک سرخ
گذرگاهت را چراغان کنم آه نمی دانی سفرت روح مرا دو نیم میکند وشگفتا که زیستن با نیمی از تن روح
را می فرساید بگذار بدرقه کنم واپسین لبخندت را و آخرین نگاه فریبنده ات را ...
مسافر من آنگاه که می روی کمی هم واپس نگر باش با من سخنی بگو مگذار یکباره از پا در افتم
فراق صاعقه وار را نمی تابم جدایی را لحظه لحظه به من بیاموز آرامتر بگذر وداع طوفان می آفریند
اگر فریاد رعد را هنگام طوفان نمی شنوی باران هنگام طوفان را که می بینی آری باران اشک
بی طاقتم را که می نگری
من چه کنم تو پرواز می کنی ومن پایم بسته است ای پرنده دست خدا به همراهت
![]()
نوشته شده توسط غزال در هفدهم خرداد 1387 ساعت 20:7 موضوع | لینک ثابت
روزی لیلی زیر درخت انار نشست درخت عاشق شد گل داد سرخ سرخ گل ها انار شدند داغ داغ
هر اناری هزار دانه داشت دانه ها عاشق بودند دانه ها در انار جا نمی شدند انار کوچک بود دانه ها
ترکیدند انار ترک خورد خون انار روی دست لیلی چکید لیلی انار ترک خورده را چید مجنون به لیلی اش
رسید خدا گفت: راز رسیدن همین است کافیست انار دلت ترک بردارد

نوشته شده توسط غزال در چهاردهم خرداد 1387 ساعت 15:9 موضوع | لینک ثابت
تو را از خیال هیچ شاعری از ذهن هیچ عابری ندزدیدم که تاوانش این همه تنهایی باشد

نوشته شده توسط غزال در یازدهم خرداد 1387 ساعت 15:20 موضوع | لینک ثابت
بگذار رازی را با تو بگویم آن لحظه ی ناب که در چشمانم هراس را خواندی وگمان کردی این هراس از تاریکی است بیم من از تاریکی نبود من از چشنام تو بیم داشتم که نکند کورم کند درخشان تو بودی درخشان نگاهت از طاقت دیدگان من فراتر بود 
نوشته شده توسط غزال در یازدهم خرداد 1387 ساعت 14:59 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

نمی دانم در کدامین لحظه نایاب زمان تو را خواهم یافت
ندانستم درکدام خیال شبانه تو را نفس کشیدم
نمی دانم کدام نگاهت مرا این گونه بی تابم کرد نمی دانم چه شد که من مسافر بیابان جنون شدم
ولی میدانم وقتی تو رادیدم دلم لرزیدو
آنجا بود که قصه دلم آغاز شد
من فهمیدم برای رسیدن به تو باید از این تن خاکی گذشت
روح من را در قفسی به نام تن زندانی کردند
روح من پرواز را فراموش کرد
تن حقیر است تن کوچک است
عشق من والا بود ونباید به تن الوده می شد
ولی چگونه از حصار تن رها شوم
من برده ی تن شده ام ولی نمی توانم بهای آزادی را بپردازم
ولی خدایا تو می توانی چون تو خود بهای روح انسانی پس رهایم کن
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY